سفارش تبلیغ
بزرگترین تونل شهری
سبکسری های قلم...
 
سبکسری های قلم...
لحظه ای تامل...
جمعه 29 اردیبهشت 91 :: 4:26 عصر ::  نویسنده : الهه       

و باز باران....


می بارد...جر،جر،جر....


و باز باران می بارد و مرا با تمام وجود به یادت می اندازد....


باران می بارد و نم نمش وجودم را پر می کند از.....


باران را دوست دارم چون باران است...


باران را دوست دارم چون زیباست و تو زیبایی....


باران را دوست دارم چون حسش میکنم مثله وقتی که تو را احساس می کنم با تمام وجود....


با ران که می بارد تو می آیی....


باران که می آید تو می آیی درست همین جا....


باران که می آید تو می آیی درست همین جا پشت پنجره اتاقم....


باران که می آید همه خوشحالند به میمنت خوشحال تو....


باران که می آید حتی هاجر نیز خوشحال است....


آوای باران طنین صدایت را در گوشهایم تداعی میکند و ترنمش در طنین وجودم نامت را زمزمه....


سرورش آن قـــــــــــــدر مدهوشم می کند که پروازم می دهد تا آسمان...


باران که می بارد سروش های آسمانی دسته دسته هدیه می آورند برایم نامت را....


و باران که نیست جای تو خالیست....


جایت خالیست ... همین جا درست کنار پنجره اتاقم....


باز باران...


و من دیگر آن کودک 10ساله نیستم که با باران چون آهو بدوم و از سر جو بپرم...


اما....


اما باران برایم صد برابر از آن کودک شیرین تر است....


و باز باران می بارد و خیس می شوم....


من اما این بار از خیس شدن هراسان نیستم....


آخر باران که می بارد تو می آیی...


تکرار هر چیزی برایم ملال آور است...


اما با تکرار باران هر بار مشتاق تر از قبل در حسرت خیس شدن می مانم.....


ای بهتر از جان.....


تو بارانی....




موضوع مطلب :


یکشنبه 10 اردیبهشت 91 :: 4:3 عصر ::  نویسنده : الهه       

 


سلام.....چند وقتی بود که متن طنز تو وبلاگم نذاشته بودم.........حالا بعد از مدت ها این متن تقدیم به شما:.......دوستان عزیز این متن کپی نیست و توسط مدیر وبلاگ نوشته شده از شما که متن رو کپی نمیکنید ممنونم


 


همه ما می دونیم که از کار بی کار کردن خلق الله کار درستی نیست،کسی که از کار بی کار بشه آخرش معلوم نیست که کارش به کجا کشیده میشه


 


ماجرای کوکب و حسنک و کبری هم  از جایی شروع شد که وزیر آموزش و پرورش  محترم تصمیم گرفت یه عده از کارمنداش رو از کار بی کار کنه و به جاش یه عده دیگه رو استخدام کنه


از اون جایی که تا اون موقع وزیر محترم و دوستاش زیاد پیشنهاد و راهکار داده بودن که عملی نشده بود،دوستای قدیمی ما هم این مساله رو جدی نگرفتن و تا روزی که از خواب بیدار شدن و فهمیدن جدی جدی از کار بی کار شدن....


آخرین سالی که این دوستان کار می کردن بر می گرده به 12 سال پیش یعنی آخرین روزای کاریشون رو با من و تو گذروندن،برای ما روزای خوبی بود اما برای کوکب و حسنک و کبری و پترس و دهقان فداکار روزایی بود پر از استرس....


 


بعد اون دیگه هیچ کس از این کارمندان محترم خبری نداشت تا حدود یکی دو هفته پیش که من تصمیم گرفتم برم و یه احوالی از این دوستان قدیمیمون بپرسم....


گزارشاتی که در ادامه براتون می خونم رو عینا از دوستامون گرفتم که به علت کمبود وقت خلاصه شده درد دل هاشونه.....


اول از همه تونستم آدرس خونه کبری رو پیدا کنم ...حتما باید یادتون میاد که کبری تصمیم گرفته بود کتاباش رو توی بارون نذاره تا خیس بشن....


با محاسبات من از 12 سال پیش تا حالا کبری باید یه دختر جوون 23-24 سال میشد....


ناگفته نمونه که آدرس این دوستامون رو با کلی بدبختی پیدا کردم.


زنگ در رو که زدم، یه خانوم که سنش حدود 40-45 می خورد در رو باز کرد


-سلام ببخشید مزاحم شدم،با کبری خانوم کار داشتم،همین جا زندگی می کنن دیگه؟


-سلام ...کبری خودم هستم....امرتون؟


من  حسابی جا خورده بودم  وقتی کارم رو گفتم ازم دعوت کرد که برم توی خونش...


یه خونه کوچیک توی محله های پایین شهر


وقتی نشستم گفتم:ببخشید کبری خانوم شما همونی هستین که تو زندگیش تصمیمات بزرگ میگرفت؟


کبری آهی کشید و گفت:آره خودمم


میشه برامون از زندگیتون بگید؟


من بعد از این که از کار بی کار شدم،اول برای مقابله با این بحران بزرگ تصمیم گرفتم که از تصمیمی که یک عمر به همه آموزش داده بودم برگردم و برای همین هم کل کتابام رو توی حیاط بردم،هرچی منتظر بارون موندم نیومد که نیومد واسه همین هم شیر آب رو باز کردم و خودم همه رو خیس کردم تا یه کم دلم خنک بشه


مادرم که این صحنه رو دید همون جا دق کرد و عمرش رو داد به شما و جان به جان آفرین تسلیم کرد


حالا دیگه من موندم و یه عالمه کتاب خیس شده که دیگه به درد نمیخورد،منم چمدونم رو بستم و از اون خونه زدم بیرون...قرار بود دوباره توی زندگیم یه تصمیم بزرگ دیگه بگیرم که این بلای خانمان سوز به جونم افتاد و معتاد شدم


چند سالی به همین منوال گذشت که باز تصمیم گرفتم یه تصمیم بزرگ دیگه بگیرم و ترک کنم


تو مرکز ترک اعتیاد بودم که یه آشنا پیدا کردم و با هم ازدواج کردیم


هنوز کبری در حال تعریف کردن بود که یه مرد وارد خونه شد،قیافش خیلی برام اشنا بود،کبری از جاش بلند شد سلام کرد و بعد هم گفت:پترس جان ناهارت آمادست


من که تازه دو زاریم جا افتاده بود فهمیدم که بله فرشته نجات کبری خانوم آقای پترس خان معروف خودمون بوده


از پترس خواستم قبل از خوردن ناهار یه ذره برامون از خودش بگه


پترس لبخندی زد و گفت:اون موقع ها از بی کاری افسردگی گرفته بودم، برای همین تصمیم گرفتم دوباره یه سد سوراخ پیدا کنم که انگشتمو بکنم توش و جون آدما رو نجات بدم تا شاید دوباره استخدام بشم


اما دریغ از یک سد سوراخ، منم که عصبانی شده بودم خودم یه سد رو سوراخ کردم و انگشتمو کردم توش اما گویا سوراخ کوچیک بود و من دیگه نتونستم دستم رو از توش بیرون بکشم ... حدود سه شبانه روز همون طور مونده بودم تا بالاخره یه آشنا پیدا کردم و برام کمک آورد، بعد از اینکه منو بردن بیمارستان مجبور شدم انگشتمو قطع کنم


بعد هم دستش رو نشون داد که سه تا انگشت نداشت،پترس ادامه داد:


من از رو نرفتم و این حادثه دو بار دیگه هم تکرار شد....منم که دیدم یکی یکی دارم همه انگشتامو از دست میدم بی خیال سوراخ کردن سدها شدم و توی یه مرکز ترک اعتیاد مشغول به کار شدم که همون جا با کبری آشنا شدم و با هم ازدواج کردیم....


پترس تازه چونش گرم شده بود که زنگ زدن....صغری بچه کبری و پترس در رو باز کرد و از همون توی حیاط داد زد:مامان خاله کوکب اومده،برامون آش آورده


کوکب خانوم که وارد شد،اصلا باورم نمیشد با خودم گفتم:منو این همه خوشبختی محاله


شانس بهم رو کرده بود...به جای این که من برم دنبال بقیه کارمندا بگردم خودشون داشتن با پای خودشون میومدن پیشم


موضوع رو که برای کوکب خانوم گفتم،اومد نشست رو به روم و گفت:از کجا بگم؟از کی بگم؟از چی بگم؟از گرون شدن تخم مرغا؟یا از پیدا نشدن شیر یارانه ای؟


من اون روزا دیگه کارمند نبودم که بتونم زن با سلیقه ای باشم برای همین هم از اسمم سو استفاده کردم و هر کسی که میومد خونمون به عنوان مهمون ناخونده بعد از خوردن ناها ر پول ناهار رو چند برابر ازشون می گرفتم...آخه دیگه نه توان داشتم که تخم مرغ بخرم و نه جون داشتم که کفش آهنین پا کنم و برم دنبال شیر یارانه ای....با همون پولا کم کم برای خودم یه رستوران نقلی زدم و الان هم چند تا کارگر دارم،شکر خدا روزگار بدی نیست....


از کوکب خانوم پرسیدم ازدواج نکردین؟


لبخند تلخی زد و گفت:هیییییی....اون موقع ها که جوون بودم و ترگل و ورگل دو تا خواستگار داشتم،یکیشون چوپان بود که البته بعدا فهمیدم شغلش چیه و یکیشون دهقان....هردوتاشون ادعای عاشقی می کردن،اما اون جوری که خودشون می گفتن دهقان هیچ ثروتی نداشت و چوپان خیلی پولدار بود، خب مسلما منم جوون بودم و چوپان رو انتخاب کردم که اون موقع ها بهم گفته بود واردات پشم و وسایل یدکی گوسفند داره....


دهقان وقتی فهمید من ازدواج کردم از زندگی نا امید شد و یه روز اونقدر ذهنش مشغول بوده که وقتی می خواسته یه قطار رو با مسافراش نجات بده وقتی که پیرهنش رو در میاره یادش میره آتیشش بزنه که نورش رو بفژقیه ببینن ...تو اون حادثه هم خودش کشته میشه و هم


پرسیدم:خب الان پس حتما با شوهرتون خوشبختین


کوکب خانوم گفت اون مرد نه واردات پشم داشت و نه پول و ثروت...اون یه چوپان بودفیه چوپان دروغگو..


تازه فهمیدنم که چی به چیه


با هیجان پرسیدم این چوپان و اون دهقان همون چوپان دروغگو و دهقان فداکار خودمون نبودن؟


چرا خودشون بودن


از مرگ دهقان اظهار تاسف کردم و گفتم:خب حالا چوپان کجاست؟


کوکب خانوم گفت:اول فکر می کردم که می تونم اصلاحش کنم اما دروغاش بزرگتر و بزرگتر شدن تا جایی که دیگه نتونستم تحملش کنم و ازش طلاق گرفتم


از حسنک پرسیدم


پترس گفت:اون بین کارمندا نخبه محسوب میشد،همون موقع همه گاو و گوسفنداش رو که داشتن از تشنگی و گشنگی تلف میشدن فروخت و رفت خارج،دیگه هم کسی ازش خبر نداره،


با همه کسایی که قرار بود حرف بزنم،صحبت کرده بودم....از همه خداحافظی کردم و اومدم بیرون....تنها کاری که می تونستم بکنم اظهار تاسف واسه سرنوشت تلخ کسایی بود که یک عمر بهمون خدمت کرده بودن،چه می کنه این بی کاری


 




موضوع مطلب :


چهارشنبه 30 فروردین 91 :: 4:16 عصر ::  نویسنده : الهه       

سخن بگو...


سخن بگو با من از هرجا،هرکس،هرچیز و هر لحظه که می خواهی...


سخن بگو صدای تو خوش است...


آهنگ صدایت به ترنم باران بهاری می ماند و لطافت گل سرخ و بوی یاس....


سخن که میگویی همه ی دنیا خاموشند...


تنها صدای توست که می ماند...


سخن که می گویی با ضرب آهنگ قلب من هماهنگ است...


هر کلامت گویی تپشی است که در وجودم می آفرینی....


جز جز سخنت با صدای قلبم یکیست که اگر قطع شود.....!


به سکوت متهم شده ام،به کم حرفی هم...


اما.....!


اما سکوت من دلیلی جز صدای تو نیست....


صدایت را دوست دارم همچون آواز خوش هزار برای گلها....


صدایت را دوست دارم همچون  نوای لالایی مادری برای طفلش....


صدایت را دوست دارم همچون صدای شیرین آب برای مستثغی....


ای بهتر از جان....


سخن بگو....


با من سخن بگو تنها صدای تو خــــوش است.....




موضوع مطلب :


یکشنبه 6 فروردین 91 :: 4:48 عصر ::  نویسنده : الهه       

تقدیم به تـــــــــو


شانه هایم بوی خستگی می دهد،دست هایم هم....


دست هایم فریاد بی صدا دارد،چشم هایم هم....


چشم هایم حرف های ناگفتنی دارد ،لبانم هم....


لبانم هوس با دوست گفتن دارد،پاهایم هم.....


پاهایم عشق با تو بودن دارد و تمام وجودم هم.....


شانه هایم خسته نیست با کوله باری از درد وقتی تو باشی،دست هایم هم.....


دست هایم با هزار درد فریاد بی صدا را در گلو خفه میکند وقتی تو باشی،چشم هایم هم.....


چشم هایم سکوت اختیار میکند اگر بودنت را ببیند،لبانم هم....


لبانم گفتن را نتواند وقتی تو باشی و پاهایم هم....


پاهایم اما با تو صد برابر عاشق می شوند و تمام وجودم هم.....


تمام وجودم از حروف ع ش ق لبریز میشود وقتی تو باشی.....


به قول قیصر جز اینم آرزویی نیست تنـــــــــها بـــــــــاش


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


سلام....


عیدتون مبارک....


می دونم که قرار بود ننویسم ولی احساس کردم وبلاگ خاک خورده مفید نیست......منم یکی از بهترین دوستام رو تنها نمیذارم پس تقدیم به تـــــــــــو


بعدا نوشت:آقا اشتباه شده!!!! بالا نوشتم منم یکی از بهترین دوستام رو تنها نمیذارم.....اون بهترین دوست استعاره از وبلاگم بود....سبکسری های قلم.......دوست در اونجا اشاره به فرد خاصی نبود....لطفا به من گیر ندهیدپوزخند




موضوع مطلب :


سه شنبه 23 اسفند 90 :: 4:8 عصر ::  نویسنده : الهه       

سال جدید داره یواش یواش از راه میرسه.....


اگه خوب بو بکش می تونی حسش کنی


همین دو قدمی هممون وایساده و منتظره که ننه سرما کوله بارش رو ببنده و ازمون خداحافظی کنه تــــــــا یه زمستون دیگه.....


معلوم نیست کدوممون باشیم که دوباره ننه سرما رو ببینیم....!


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا ش قدرش رو بــــــــــــــــــــــــــــــــــدونیم ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


هممون بابا نوئل رو میشناسیم مگه نه؟


از بچگی هممون با این پیر مرد نارنجی یا قرمز پوشی که یه کلاه بزرگ با یه منگوله سرش داره و با گوزن ها روی سورتمه میاد و برای بچه ها هدیه میاره آشنا هستیم.....


همیشه نزدیک کریسمس که میشه یا حتی غیر اون اون قدر توی فیلم های غربی فرهنگ خودشون رو به خوردمون میدن که حتی عکس روی کیف و کتاب بچه هامون گاها بابا نوئله!


تهاجم فرهنگی یعنی چی؟


مگه جز اینه که حواسمون نیست و کم کم همه فرهنگمون به تاراج میره؟!


دقت کردین؟


روی جلد کدوم یکی از بچه هامون عمو نوروز رو دیدین؟ؤ


مبارک رو کدوم یکی از بچه ها میشناسه؟


کی با حاجی فیروز آشنایی داره؟!


بابانوئل رو با حاجی فیروز مقایسه کنید؟!


حتی گاهی بچه ها ی خودمون ممکنه از حاجی فیروز بترسن!


چون یه صورت سیاه شده داره!....


و صورتش اجازه نمیده که کسی قلب مهربون حاجی فیروز رو ببینه.....!


این کار من و شماست که به بچه هامون آموزش بدیم عمو نوروز و حاجی فیروز از بابانوئل قصه ها هم مهربون ترن!


حواسمون رو جمع کنیم که یه روزی نرسه همین بابانوئل ها کم کم جای شخصیت های خودمون رو بگیرن و فرهنگ ایرانی رو توی خودشون هضم کنن.....


انــــــــــــدکی تامـــــــــــــــــــل


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


ممکنه به دلیل مشغله درسی برای تبریک عید نرسم بیام وبلاگ هاتون....از همین جا عید همگی مبارک.....


احتمال زیاد هم دیگه تا اطلاع ثانوی وقت به روز کردن وبلاگ رو نداشته باشم.......


دوباره بر میگردم....حتما...




موضوع مطلب :



درباره وبلاگ

لحظه ای تامل...
پیوندها
لوگو
لحظه ای تامل...
آمار وبلاگ
بازدید امروز: 7
بازدید دیروز: 39
کل بازدیدها: 15426